.

شب عاشورا بود...راه را گم کرده بودم..."شاید"...

آخر...کسی در کربلای شما،  گم نمیشود که...میشود آقا؟...

نگران نبودم...دلهره نداشتم...انگار خیالم راحت بود حواست بهم هست...

ذکری افتاده بود روی لبم...ذکری مدام...

 و انگار دیگر هیچ چیزی مهم نبود...مهم نبود چندبار دور حرمت بگردم...مهم نبود یکساعت و خرده ای بگذرد و من هنوز به هتل نرسیده باشم. به خلف مقام صاحب الزمان(عج)...

مردها، کفن پوشیده و قمه به دست، رد میشدند؛ آه...عزای شما بود آقا. . . هرچند که...


دلم تنگ شده برای "علیه السلام" خالصانه ای که با لهجه ی غلیظ عربی نشست کنار "صاحب الزمان" و از زبان شرطه های آنجا ؛ مسیر را نشانم داد...


من بارها خوابش را دیده ام...خواب آوارگی اطراف حرم ات را...خواب آن لحظه هایی که درهای حرم ات بسته بود.... من پشت در ماندن و نرسیدن را زیاد چشیده ام آقا...


میشود مرا...دوباره بطلبید حوالی حرم تان؟...

که کوله بار هرچه بغض هست را ببندم و بیاورم بدهم امانت داری های دم در...

بطلب...قبل از آنکه این بغض ها خفه ام کنند...


آخ.....بهترین روزهای عمرم را در عراق تجربه کرده ام...


تقویم عمر آدم انگار تقسیم میشود به دوقسمت...قبل از دیدن بین الحرمین؛ و بعدش...


پ.ن: آخر از عشقت عراقی میشوم....


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۳
غـ ـزالــ

چند خطی درمورد مسجد کوفه نوشته بودم و مناجات حضرت امیر...


همه را پاک کردم...


میخواستم بگویم این "سه شنبه" ای که امروز بود،عجیب مثل جمعه ها بود...


همین...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۵
غـ ـزالــ

درد داشتم...نه سیاهی شب را میفهمیدم و نه خورشیدی که بالا می آمد دنیایم را روشن میکرد...

نفس کشیدن سخت شده بود...یک درد ضربان دار نفس گیر و البته ممتد!

فقط تیک تاک ساعت بود...که دیرتر میگذشت...که رد نمیشد...که انگار قرار نبود مرا برساند به چند روز بعد.

صاحب زمانی که دیرتر میگذشت هم...شما بودید...

همان روزها بود که فهمیدم ما منتظر شما نیستیم....

انتظار صبر نمیشناسد...هرچه هست بی قراری ست و دویدن؛ حل کردن و حل شدن...


ساختن...هموار کردن برای زودتر آمدن...


ما هنوز به فلسفه ی "درد"...به بی قراری هرلحظه اش نرسیده ایم....

همین ...


پ.ن: اللهم عجل...لولیک الفرج...

خدایا...بیا و باقی مانده اش را به نفهمیدن هایمان ببخش...


۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳
غـ ـزالــ

تسنیم، می ایستد کنار کتابخانه ام، چهارپایه را میگذارد زیرپایش.

 تمام چهارسالگی اش را میریزد در چشم هایش و زیرچشمی نگاه میکند ببیند حواسم هست یا نه.

نگاهم را برمیگردانم روی جزوه و زیر عبارت "خط اول درمان" خط میکشم.


آرام گل رزی را که خیلی وقت است خشک شده؛ از کنار کتاب هایم برمیدارد و میرود پیش بقیه اسباب بازی هایش! می آیم بگویم "لطفا برش ندار" پشیمان میشوم و وانمود میکنم ندیده ام.

صدایش خطاب به عروسکش بلند میشود: "این گل رو برای شما آدامه کردم"(آدامه: آماده)


چند دقیقه ی بعد با شتاب بلند میشود برود سمت صدای زنگ تلفن؛ که پایش میرود روی گوشه ای از بازی هایش...خرد میشود...گلبرگ های سفید خشک شده....

هراسان برمیگردد سمت چشم های من.


نگاهم را از سفیدی گلبرگ های خشک شده میرسانم به تیله ی سبزچشم هایش...

-- اشکالی نداره خاله.

می آید سمتم: -یعنی دلت نشکست؟؟


خنده ام میگیرد...از آن خنده هایی که...

حواسش هست بارها گفته ام "دست نزن به اونا"

-اگر تو بخندی نه!


میخندد و خودش را در بغلم جا میدهد.


نفس میکشم بوی موهایش را... و فکرمیکنم به اینکه همه ی پرونده ها بالاخره باید یک روز بسته شوند...چه دادگاهی باشد؛چه نباشد.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۳
غـ ـزالــ

من به چندمیلیارد آدمی که روی زمینِ‌تو پراکنده‌اند؛ کاری ندارم


اما؛


معجزه‌ی پیامبر عصرِ "من" ، حتما می‌بایست "کلمه" باشد...


"خدای کلمه‌های سبز"...


خدای من وقت‌های آشفتگی و روزهایِ خاکستریِ ناامیدی بلد است بگوید لاتقنطوا من رحمه الله...

وقت هایی که پای دلم می لغزد، یادم میدهد حواسم باشد بگویم "ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا..."


آه از وقت‌هایی که می بُرم، که بغض تاب را از چشم‌هایم میگیرد...اینجور وقت‌ها خدایم با یک استفهام انکاریِ قشنگ؛ سرمایِ بی‌پناهی را از دل‌ِ رگ‌هایم بیرون می‌کشد : الیس الله بکاف عبده؟...

یادم می آورد "لایکلف الله نفسا الا وسعها.. "...که حتما شانه هایم توان کشیدن بار امانتش را داشته است...


خدایا....من مومنم به کلمه هایت...حرف به حرف و سطر به سطر...


پ.ن:

خوش به حال همه ی آدم های همین عصر...

عیدتان مبارک...

"عشق محمد(ص) بس است و آل محمد(ص)...





۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۰
غـ ـزالــ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۰
غـ ـزالــ
حلب که آزاد شد، 

یاد سامرا افتادم...

که سرتاسر پشت بام های اطراف حرم،

با جان شان به دفاع از حرم ایستاده بودند...

آقا...آدم دلش صدپاره میشود وقتی فکر تعرض به حریم تان...

مباد...

خدا نکند...

پ.ن: ولله الحمد 
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۷
غـ ـزالــ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۱
غـ ـزالــ

من دلم میخواهد تقویم صفحه ی نوزده آذر را نداشته باشد...

دوست داشتم پاییز به هفتاد و نهمین روزش نمیرسید وقتی که...

آه...ای دریغ و حسرت همیشگی...


پ.ن: کاش میشد برگشت به سرگذاشتن به ستون های مرمری مسجد کوفه...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۷:۰۵
غـ ـزالــ
دنیا گاهی
به اندازه ی یک لبخند؛ 
به اندازه ی یک خنده ی از ته دل ،
کوچک میشود...گم میشود...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۳
غـ ـزالــ