.

تا هستی، نمیفهمی...
تا آنجایی و مهمان شان، نمیگذارند بفهمی؛ 
دور که میشوی؛

وطن ات که دوباره به جای زیر قبه میشود شهر خودت و نمازهایت کامل ؛
تازه میفهمی بابت فراق، جان دادن کم است....

کاش مرا برگردانید....


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۱۵
غـ ـزالــ

آبروی مان از توست حسین(ع)...

***

کلافه ام...گره افتاده به این روزهای قبل از امتحان پره اینترنی؛

با هزار و یک صحبت با این و آن و نامه نگاری های آموزشی هم حل نمیشود...خسته ام...متوسل میشوم به خدای حسین(ع)...

رفته ام دفتر معاونت آموزشی؛ منتظرم منشی نامه را مهر کند. اشاره میکند به من و به همکار کناری اش میگوید از بهترین دانشجوهای اینجاست؛ مودب، خوش اخلاق؛ مسئولیت پذیر.

تشکر میکنم و فکرمیکنم به ستارالعیوب بودن تو، خدا...

***

می روم بیمارستان پیش یکی از اساتید؛

تعجب میکنم که مرا به اسم میشناسد.استاد خوش اخلاقی نبود هیچ وقت.

میخندد و میگوید یادم مانده: "نگذاشتم اربعین بری کربلا."

لبخند تلخی مینشیند روی لب هایم و فرصت نمیشود بگویم "من لیاقت رفتن نداشتم" وگرنه شورای آموزشی دوهفته بعد نامه زد زائرهای حرم حسین(ع) پاسپورت هایشان را بیاورند تمام غیبت ها موجه است و امتحان های برگزار شده دوباره برگزار میشود...


استاد با خوشرویی تمام کارمان را انجام میدهد.

آخرش میگوید "اینکه نذاشتم اون روز بری بخاطر خودت بود"

می آیم بگویم دلم پای رفتن نداشت...زبانم نمیچرخد به گفتنش...

به جایش میگویم "اینکه اون روز به دلتون نیفتاد که بهم اجازه بدید؛ یعنی امام حسین(ع) نطلبیده بود"...

حل میشود.. 


در راه فکرمیکنم به ستارالعیوب بودن تو خدا...

از ستارالعیوب بودن توست که من آشفته ی بداخلاق را به صفاتی میشناسند که لایقش نیستم...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۸
غـ ـزالــ
خب؛ واقعیت این است که من، خواسته یا ناخواسته، به حسی که نسبت به وقایع دارم بیشتر از هزار و یک دلیل مستدل و ثابت شده اعتماد میکنم.
بعد از پنج سال پزشکی خواندن، هنوز برایم سخت است بپذیرم "سندروم" میتواند یک نشانگان موقت و گذرا باشد؛ نه یک بیماری همراه با آدم که از اول کنارت متولد شده تا آخرعمر! چون اولین سندرومی که در عمرم شنیده ام؛ سندروم دان بوده و درگیری کروموزومی اش تا آخر عمر!

هنوز که هنوز است برایم سخت است بپذیرم هرسال با پاییز شروع نمیشود و مجبورم بخاطر قوانین آدم بزرگ ها قبول کنم هر "سال" با بهار می آید و با زمستان تمام میشود!

بچه بودم.تازه یاد گرفته بودم خواندن کلمه ها را! تند تند و پشت سرهم کتاب میخواندم و کلمه هایی که اعراب نداشت را به شیوه ای که ذهنم درست تر تلقی اش میکرد میخواندم و معنی میکردم و رد میشدم. خواندن و رد شدن و رسیدن به ته داستان؛ قطعا ارزش بیشتری داشت تا اینکه سرم را از روی خطوط بلند کنم و از کسی بپرسم فلان کلمه چطوری خوانده میشود و اصلا معنی اش چیست!؟

این شد که تا یک عالمه سال بعدش هنوز نمیتوانستم قبول کنم بقیه درست میگویند و بعضی از کلمه های من غلط اند...

من همیشه و هنوز هم وقایع را با ذهنیات خاص خودم تفسیر میکنم...
هنوز بلدم زمانی که استاد تشخیص های افتراقی آپاندیسیت را میپرسد، به "دیورتیکول مکل"اشاره کنم و استاد بگوید راه های دم دست تر هم هست! من عادت دارم اول راه های پیچیده را امتحان کنم...عادت دارم سخت ترین تلفظ ها را برای ساده ترین کلمات درنظر بگیرم و از کشف جدیدم لذت ببرم !

هنوز بلدم با اعتماد به نفس تمام، درمورد موضوعی که هیچ اطلاعی ازش ندارم صحبت کنم و حدس هایم را با اطمینان تفسیر کنم! حدس هایی که اغلب درست از آب درمی آیند...

زندگی همین است...همین اولین حس هایی که میشود مبنای شناختت از کسی و هیچوقت از آدم جدا نمیشود...

بین خودمان بماند من هنوز فکرمیکنم شب ها که آدم ها میخوابند؛ همه ی وسایل خانه باهم حرف میزنند و زندگی میکنند!
هنوز فکرمیکنم وقتی کسی سرم داد میزند دیگر هیچوقت نمیتواند دوستم داشته باشد!
هنوز فکرمیکنم زیر خاک باغچه ها یکسری موجوداتی مثل ما آدم ها زندگی میکنند و کوچه و خیابان هایشان را نباید با بیل زدن خراب کرد!

پ.ن:
احتمالا از سخت ترین کارهای دنیا این است که به من ثابت کنند احساسم غلط میگوید!



۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۷
غـ ـزالــ
دلم نمی آید پرچم سیاه ایام شهادت شما را پایین بیاورم و جمع کنم برای سال بعد.
دلم نمی آید لباس مشکی هایم را کنار بگذارم...
من حوالی همین روزها؛ دنیا را شناخته ام...تقویم دلم جامانده لای روزهای فاطمیه...
همیشه آرزو داشتم در و دیوار خانه ی مان رنگ روضه ی شما را بگیرد حضرت مادر(س)...
هیئت و روضه های خانگی را همیشه دوست داشتم... نشد اما...کاش بشود یک روز...

فاطمیه امسال هم تمام شد...
هرچند؛ کل سال انگار فاطمیه ست...

پ.ن:
دست مرا بگیر، که آب از سرم گذشت...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۶
غـ ـزالــ

نوشته اند که:

امیرالمومنین آمد فاطمه اش را به خاک بسپارد. 

گریست و رو کرد به رسول خدا و گفت: ای رسول خدا، ودیعه گرانبهای تو اینک به سوی تو بازگشت. و آنچه نزد من بود حالا پیش توست. 

ولی اندوه من همیشگی است و شب‌های من به بیداری خواهد گذشت تا اینکه من نیز نزد شما بیایم و آرام بگیرم.

ای رسول خدا!

از دخترت بپرس و اصرار کن تا بگوید که چگونه امت تو دست در دست هم به او ستم کردند…


پ.ن: 

چگونه مرگ یک مادر چهل تن متهم دارد؟...


و اشک سلاح است...بی تیغ...بی شمشیر...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۲۵
غـ ـزالــ
در زندگی هر آدمی؛
 فکرهایی هست که هرلحظه مثل یک شیر آب هرز شده،
 چکه چکه می افتد روی مغز آدم...
چک چک...
 
بدتر از همه اینکه بغضی مدت ها خانه کرده باشد توی گلویت و هرلحظه تنگ تر شود و راه نفس را بیشتر ببندد...

از شر هردویش؛
باید به خدا پناه برد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۴
غـ ـزالــ

نشسته‌ام تویِ راهروی بیمارستان،

که بلندگو "کد 99" را اعلام میکند.

"کد 99 بخش اطفال"


کد 99 یعنی احتضار...یعنی فاصله‌ی بین مرگ و زندگی؛ فاصله‌ی بینِ داشتن و نداشتن آدم‌ها.

کادر مربوطه می‌دَوَند سمت بخش اطفال؛ می دوند برای احیای قلبی-ریوی؛ می‌دوند برای آن که شاید بتوان رفته‌ای را به زندگی برگرداند؛ به این دنیایِ فانیِ تلخ و تمام شدنی.


بلندگو دوباره اعلام میکند "کد 99 بخش اطفال" ،

و دارم فکر میکنم یعنی مریضِ کدخورده‌ی بخش اطفال؛ الان چندساله است؟

اگر برود...اگر برنگردد...هر سنی که داشته باشد؛ یقینا داغِ جایِ خالی در آغوش‌گرفتنش؛ تا قیام قیامت قلب پدر-مادرش را می‌سوزاند...و هربار؛ هر بیمارستان و مدرسه و هرجایی که ردی از پاره‌ی تن‌شان را داشته باشد، شعله میکشد و می‌افتد به جانِ روحِ زخم خورده‌شان...


آه....این روزهای آخر هم...مادر هم...

کودکی در کوچه می‌دوید...

این کودکت چه دیده که هی زار می‌زند؟

هی دستِ مشت‌کرده به دیوار می‌زند؟...


این روزهای آخر، جنینِ چندماهه و مادری را باخودش برد...

می رود جلو و میرسد به لحظه‌ای که مولا گفت: "میترسم بعد از تو زیاد زنده بمانم"...

پای این روضه‌ها، دل که هیچ؛...باید جان داد...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۱
غـ ـزالــ

استاد روی نگاهم که به کاغذهای روی میزش خیره مانده دقیق میشود و میپرسد مطمئنید خانم "سین"؟! پروژه را ببندیم؟

میگویم بله و خودم هم ته دلم میدانم که مطمئن نیستم!

خودکارش را میگذارد روی میز؛ سر میخورد، نزدیک است بیفتد روی سرامیک های کف زمین؛ که نگهش میدارم.

استاد دارد درمورد تبدیل موضوع پایان نامه به طرح و مقاله و هماهنگی با سایر اساتید صحبت میکند و من حواسم به جزئیات حرف هایش نیست...

حواسم به خودکاری ست که دوباره دارد سر میخورد....دارد می افتد...

حس زمین خوردن را دارم...حس زمین خوردن درست لبه ی پرتگاهی که چندسانت آن طرف ترش معنی سقوط میدهد!

خودکار می افتد، دوباره برش میدارم، میگذارمش یک جای مناسب و خداحافظی میکنم.

توی راه فکرمیکنم به روزهایی که گذشت و من را به شروع ششمین سال تحصیلی ام رساند؛ هم دوستش دارم و هم ندارم...تناقض عجیبی پیچیده در تمام رگ هایم...

***

طبقه ی دوم دانشگاه آقای صاد را میبینم.همکلاسی ترم های اول. بابت واحدهایی که در رشته ی کارشناسی قبلی اش گذرانده بود یک ترمی از ما جلو افتاده بود.سلام میدهد و سوالی راجع به یکی از بیمارستان ها میپرسد.

آرام ترین و مودب ترین همکلاسی پسر کلاس مان بود.

میان حرف هایش تغییری را نسبت به ترم چهار حس میکنم که تلخی اش مینشیند ته وجودم...

فعل هایی که بدون هیچ منظورخاصی دیگر جمع نمیبندد! باز جای شکرش باقی ست که هنوز به جای "شما"؛ به "تو" نرسیده است!

میراث پزشکی خواندن است و تمام درس های بالینی و ارتباطات نزدیک...

تاسف میخورم به پای همه چیز...


پله های آخر دانشگاه را هم رد میکنم...باران گرفته....


چه روزهای عجیبی ست...دلم میخواهد مثل همان خودکاری که لب پرتگاه؛ جلوی سقوطش گرفته شد، همانجوری خدا دستم را بگیرد که نیفتم....



ته نوشت:

دلگیرم و دلتنگم و دل سرد و دل آشوب

فرمانده ی شرمنده ی یک لشگر مغلوب

"امیر سهرابی"



۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۸
غـ ـزالــ

وقتی پنجره‌ی کوچکی روی دسکتاپ باز شد و ازم پرسید "مطمئنی میخوای حذف کنی؟" ؛

"Are you sure"? را طوری پرسید که فکرکردم خیره شده در مردمکِ مشکیِ چشم هایم و منتظر است هرلحظه بگویم "نه" .


از آن "نه"هایِ کوتاهِ صامت؛ ولی عمیق.


"Yes" را زدم و گذاشتم اکانت و اسم و فامیلم، حذف شود از تمام خاطراتِ لحظه‌ به‌ لحظه‌ی دو-سه سالی که گذشت...تمام عکس های حرم...تمام دلهره‌ها...خط به خط انتظارها و تمامِ ذره ذره آب شدن و اشک شدن‌ها...


از یک جایی به بعد باید "گذاشت و گذشت" ، باید سپرد...باید چشم بدوزی به دعاها و نفس های زیر گنبدها و گلدسته ها...

باید تن بدهی به "تقدیر"...به "و عَسی ان تُکرِهوا شَیئا "...


از یک جایی به بعد؛

باید بگذاری "زندگی"؛ تو را به جلو براند...حتی اگر مشغول مردن ات باشی...


ته نوشت:

من دهان باز نکردم که نرنجی از من

مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد... [فاضل نظری]


*عنوان، نام کتابی شامل گزیده اشعار جهان است.



۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۹
غـ ـزالــ

هم خیمه های کربلا...هم مادر و در

ما خاطرات خوبی از آتش نداریم ...


"نفیسه سادات موسوی"


غروب جمعه اگر پر از بغض نباشد، چه کند پس؟...


پ.ن:

پخش کرده اند که بیایید جهت همدردی امروز برویم مقابل پایگاه های آتش نشانی شمع روشن کنیم و ابراز همدردی کنیم !!

اوج غلیان احساسات بدون تعقل!

تجمع مقابل مراکزی که سازماندهی شون به جهت مدیریت بحران های احتمالی بوده.کسی میتونه تضمین بده امشب حادثه ی جدیدی نداشته باشیم؟...


1.خیلی احساس همدردی دارید لطفا خیابان های اطراف پلاسکو رو خالی کنید که نیروی انتظامی انرژی شو صرف متفرق کردن جمعیت نکنه!


2. لطفا از همین امروز حواستان به ایمنی محل کار و محل سکونتتان باشد؛ تا فرداروزی هیچ آتش نشانی بخاطر سهل انگاری ما؛ جانش به خطر نیفتد...


3. دیروز، زندگی اقتصادی هزاران خانواده، سوخت...و فروریخت...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۹
غـ ـزالــ