.

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

صدای گنجشک های بیدارِ هفت صبح، صدای زندگی ست... 

صدایی که ثابت میکند هیچ چیز به اندازه ای که آدم فکر میکند مهم نیست و دنیا با ما و بی ما به راهش ادامه میدهد... فردا صبح هم دوباره سروصدای گنجشک ها، حیاط را پُر میکند و روز از نو... 


بی خوابی افتاده به جان چشم هایم! احتمالاً بعدها بتوان در دسته ای از بیماری های لاعلاج جایش داد. 

حتماً در توصیفش هم باید نوشت: همه ی وقت هایی که بی خوابی دارد شقیقه هایت را به تیرکشیدن می اندازد و خواب به تک تک سلول های چشم هایت سر زده، اما خوابت نمی برد....به انضمام سندروم پای بی قرار... 


ته نوشت:

خدایا، راستش بنده ای که شب عرفه را هم جلوی رویش گذاشته باشی، از تمام شدن شب قدر، نمی هراسد! تنها دل نگرانی اش نرسیدن به شب عرفه ست... قد ندادن عمر و پایِ کار نبودن دل... لطفاً بیا و همین الان درست و حسابی ببخش :(  یا الهی العاصین... یا ملجاء الهاربین...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۰
غـ ـزالــ

من فکر میکنم همه ی قبرستان های عالم باید دو قسمت داشته باشند، یک قسمت که گرد مرگ را پاشیده اند روی سنگ هایش و قسمت دیگری که هنوز زندگی در آن جریان دارد... 

***

روی سنگ خانه ات که آب میریختم، آب آرام آرام راه میگرفت سمت پُر کردنِ کلمه های گود و عمیق... قشنگ می نشست به دلِ کلمه ی قرمزِ قبل از اسم ات...

تو نرفته بودی برای مردن...و حالا داشتی زندگی ات را میکردی و لابد از آنجا به ریشِ تمام دغدغه های زمینی و دست وپا گیر ما میخندیدی!


دروغ چرا؟ چیز زیادی ازت نمیدانم... تقریباً هیچ چیز. 

سهم من از تو چشم هایت بود. 

چشم هایت داخل چارچوبِ قابِ عکس و چفیه ای که گردنت را در لباس سبز جنگی ات بغل کرده بود.

 اگر چند سلول از خون جاری در رگ هایم را بررسی کنند هم،شاید سهم دیگری هم داشته باشم... 

سهمی از قرابت ژنتیکی و خونی ام با تو را بنویسند به پایت... 

سال هاست نیامده ام... سال هاست ندیده ام ت... 


امشب، یکهو دلم تنگ شد... برای همان قطعه ای که درآن زندگی هنوز نفس میکشید... 

همه ی قبرستان ها دو قسمت دارد و آنجایی که تو را خاک کرده اند هم بوی زندگی دارد... دلِ آدم نمیگیرد... 


اصلا خوش به حال شما... خوش به حال شما که نمرده اید و "عند ربهم یرزقون" اید... 

میشود دست ما را هم بگیرید؟ 

میشود دست ما را هم بگیرید و بلدِ راه باشید در این وانفسای عمیق  گمگشتگی؟ ... 



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۰۷
غـ ـزالــ

دیوارهای آجری قشنگی، حرم ات را بغل کرده است، از باب الساعه که وارد شوی، میتوانی چشم هایت را میخکوب کنی به ساعت بالای در، و حرم و گنبد و ایوان طلا را یکجا در آن ببینی... 


میتوانی نفس بکشی در شهری که هرچه بخواهی، بابا دستِ رد به سینه ات نمیزند... از هوسِ یک ظرف قیمه نجفی گرفته، تا آرزوهای دور و دراز... 


کم نیست... خانه ی پدری ست... شهر پدرت است... و آه که کوفه نزدیک است.... 

میشود بروی سر بگذاری به ستون های مرمری مسجد کوفه، "اللهم انّی اسئلک الامان" بخوانی و چشم های نم دارت سمتِ محراب باشد... به تیغ... به اذانِ صبح... به "مگر علی(ع) نماز میخوانْد؟! " 


در و دیوار التماسش کرد

در و دیوار مهربان شده بود... 


شیخ عباس قمی نوشته مسجد کوفه محل امان است... راست میگوید، انگار ناامنیِ وجودت را آن جا به امانت گرفته اند و قرار نیست پس بدهند... 

 اما دلت قرار نمیگیرد وقتی فکر میکنی به سکوتِ پرتلاطم چاه...به همه ی حرف و حدیث هایی که از پشت در شروع شد... به زمین خوردن ها، به سوختن ها... به... 


ته نوشت: جان پناه یعنی آرامِ جان و پناهِ دل... دلم... در و دیوار حرمت را میخواهد... 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۳
غـ ـزالــ
شب بود... از همان شب های شرجی خلیج فارس، که هیچ مهتابی روشنش نمیکرد... 
دریا در رفت وآمد بود، وقتی برمیگشت موج هایش را میکوبید به تخته سنگ های صبور ساحل....قرار نبود آرام بگیرد... مثل من... 

همان شب بود که فکرکردم به "همه ی چیزهایی که جایشان خالی ست" و دست از تلاطم نمیکشند... 

حالا چندسالی گذشته، دیگر نه من به اندازه ی آن روزها پُر از ذوقم و نه جاهای خالی پُر میشوند... 

دریا و موج هایش، به مراتب سهم شان از آرامش بیشتر است تا مرداب و سکوت های خزنده اش. امیدی که در حرکت هست، در هیچ سکون و ایستادنی خلاصه نمیشود... 

پ.ن: از بچگی از مرداب و دریا و هرچه که عمق مشخصی نداشت میترسیدم، حالا هم از کش آمدن این غم... 

* به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست/سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه... 
#فاضل_نظری
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۰۲
غـ ـزالــ

مثل گنجشکی که سرآسیمه به در و دیوار قفس میکوبد،

و میمیرد از حسِّ گمشدن و اسیری... 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۳
غـ ـزالــ