رزهای صورتی پولکی...
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۵۹ ب.ظ
تمام طول راه بیمارستان تا خانه را دارم فکرمیکنم مهمانی شب چی بپوشم...شب عید است و میشود رنگ شادی پوشید...بی حوصله ام...خیلی بی حوصله تر از آن که...فکر میکنم به چادر کرم ام با گل های رز قرمزش که روسری و ساق دستم را رنگ گل هایش انتخاب کنم...و یا روسری فیروزه ای ای را که تازه خریده ام با مانتو فیروزه ای ام ست کنم و چادری همرنگ حاشیه باربری آستینش پیدا کنم...میشود هم آن روسری آبرنگی با زمینه قهوه ای اش را بپوشم با تونیک خط خط نارنجی و قهوه ای و گل های قهوه ای کمرنگ چادرم را با آن ست کنم... و یا...میرسم خانه.فکرهایم را جمع میکنم میگذارم کنار...***بابا می گوید دیر میشود و باید راه بیفتیم...بی حوصله ام...به "نرفتن" فکرمیکنم...به درد قفسه سینه...به جمله ی دو کلمه ای "میشه نری؟"به هزارویک بهانه ای که.... دلم میگیرد...دیر شده است...مانتو مشکی ام را می پوشم با یک شال کالباسی که به حاشیه اش که دقت کنی پولک های ریز صورتی پشت سرهمی طرح گل های رز کنار هم را نقش زده است...چادر صورتی تیره ام را هم برمیدارم؛ در آکاردئونی را قفل میکنم و با عجله پله ها را می روم پایین تا بیشتر از این بقیه توی ماشین جلوی در منتظرم نمانند...خسته ام.... خیلی خسته...خسته از دیدن آدم های غریبه و آشنایی که...بی حوصله ام برای شنیدن حرف هایی که....دلم میخواهد بدانم کجای راه را اشتباه رفته ام که...؟خدایا...عاقبت مان را بخیر کن...من از بلاتکلیفی بیزارم....بیزار بیزار بیزار....
۹۵/۰۳/۳۱
موفق باشین
دمتون گرم از این سایت خوب و بروزتون
پیش منم بیاین